تبليغاتX
تنهایی بد دردیه
دیگه تنهام

 

 

 

دوستای گلم دوستون دارم..حالم خیلی بده.عسیسای من برا دوستتون دعا کنید..

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 17:21  توسط الهه | 

آمد   اما  در   نگاهش  آن   نوازشها    نبود

 

چشم  خواب آلوده اش  را  مستی رویا   نبود

 

نقش عشق و آرزو از چهره اش دل شسته بود

 

عکس  شیدایی  در  آن  آئینه ی  سیما  نبود

 

لب  همان بود اما بوسه اش  گرمی  نداشت

 

دل  همان  بود   اما  مست  و  بی پروا  نبود

 

در  دل  بیزار  خود  جز  بیم  رسوایی   نداشت

 

گرچه  روزی  همنشین  جز  با  من رسوا  نبود

 

در  نگاه   سرد  او  غوغای  دل  خاموش   بود

 

برق  چشمش  را نشان از  آتش  سودا   نبود

 

دیدم  آن چشم درخشان  را ولی در این صدف

 

گوهر اشکی  که  من می خواستم  پیدا  نبود

 

بر  لب  لرزان  من    فریاد  دل  خاموش   شد

 

آخر  آن   تنها   امید  جان  من      تنها  نبود

 

جز  من  و  او  دیگری  هم  بود  اما  ای  دریغ

 

آگه  از  درد   دلم  زان  عشق   جانفرسا  نبود

 

ای   نداده   خوشه ای    زان   خرمن   زیباییم

 

تا   نبودی  در  کنارم  زندگی  زیبا   نبود.

***************************

 

اتاق را  در حنجره آوازخوانی پیر کاشته ام
اتاقم  را  در خلوت جزیره ای خالی کاشته ام
تا برگردد...
گریه نمی کنم که همیشه می گقت "گریه بغض ساده کودکی است"
شاید برگردد و نشانی ام را از شب قصه های ترک خورده پرنده کویر بپرسد
هنوز هم منتظرم
شاید خدا را  به شب شعرهای پریشان من هدیه کند
شاید برگردد...

**********************

گر چه رفتی من نگاهت را به خاطر می سپارم
چشمهای بی گناهت را به خاطر می سپارم
گر چه می دانم که ما هم بی وفا بودیم اما
بعد از اینها درد و آهت را به خاطر می سپارم
هر شبانگه بر سر راهت نشینم تا بیایی
بی تو اما خاک راهت را به خاطر می سپارم
کاشکی چون برکه هر شب روی ماهت را ببینم
انعکاس روی ماهت را به خاطر می سپارم
گر چه رفتی از کنارم دوستت دارم کجایی
هر طلوع و هر پگاهت را به خاطر می سپارم !....

 

 

**************************

هر صبح طلوعی دیگر است  بر انتظار فرداهای من
قاصدک خوش خبرم روزهاست که نیامده
و من در پشت پنجره تنهایی تو را میخوانم و خاطراتت را
خواهم ماند تنها در انتظار تو...
چرا نوشتم  در برگ تنهاییم برایت؟!؟ ... نمیدانم
روزی خواهی آمد ، می دانم
گریان نمی مانم ، خندانم برای ورودت

 

 

***********************

 

انتظار برای همیشه

 

منتظر می مانم

         بر سر کوچه یاد

                       پای دیوار سکوت

                                لب جو، جوی زمان

                                      زیر خشکیده سپیدار امید

                                                   در گذرگاه نسیم

               حامل عطر اقاقی و پر پروانه

                       منتظر می مانم...

زیر رگبار بهار

         در مسیر طوفان

                      زیر برف و بوران

                               منتظر می مانم...

و تن می پوسد         ذره ذره ذره

به زمین می ریزد      مثل برگ پاییز

قلب من آه نخواهد پوسید

که در آن شعله عشق فروزانی هست

عشق جاویدانم             منتظر می مانم

که تو را باز ببینم شاید

            و رهایم نکني تا به ابد

لیک می دانم

             که گذشتن از دیوار

       و من و تو...... دیدار

                      چه تمنای محال

اشک حسرت می ریزم

با این حال

      بر سر کوچه یاد

                    پای دیوار سکوت

                              لب جو، جوی زمان

                                         زیر خشکیده سپیدار امید

                                                    در گذرگاه نسیم

منتظر می مانم، منتظر می مانم..........!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 18:15  توسط الهه | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 16:31  توسط الهه | 

بچه ها پیشنهاد می کنم این متن رو اول ذخیره کنید بعد با خیالی راحت بخونید چون زیاده خرجتون بابا میره

یه سلام جیک جیکی به همه دوستای گلم

خوفییییییییییییییید؟تو این مدت که من و وبلاگ مسخرم و متن های مذخرفم نبودن نفس راحتی می کشیدید؟نه؟                    

خطاب به اونایی که گفتن برو و زودی برگرد..من دوباره اومدم،نمی تونم بگم با مطالب جالب تر.... ولی بازم اومدم بنویسم واسه اونایی که این نوشته ها رو دوست دارن چه جالب باشه چه مذخرف..نکنه تو این مدتی که نبودم فراموشم کرده باشید؟؟؟؟؟ ولی جای تعجبی هم نیست اگر فراموش شده باشم چون رسم این روزگار همینه و کاریشم نمی شه کرد...............

بچه ها یکی از دوستای من که یه مدتی میونم باهاش خوب نبود یه حرف خیلی جالبی زد،اینکه(هیچ مردی ارزش غصه خوردن نداره) با این حرفش خیلی حال کردم،اخه رابطه ی ما سر یه همچین موضوعی بهم خورده بود که خدارو شکر حل شد و الان اشتی کردیم...اون به خاطر حفظ زندگیش از دوستیمون گذشته بود.... ما بعد کلی صحبت به این نتیجه رسیدیم که خانما اکثرشون زندگی رو تحمل می کنن چون همگی به این معتقدند که (مردا همه سروته یه کرباسن) یعنی چی؟؟؟یعنی اینکه اگه خانما سر هر موضوعی بهم بزنن و برن خونه باباشون ،مطمئنا مردی بهتر از اون گیرشون نمیاد چون هیچ مرد ایدالی وجود نداره که هیچ مشکلی نداشته باشه..خانما اصولا تو زندگیشون خیلی زجر می کشن ولی هیچکدوم بروز نمیدن.اکثر مردا نمی تونن خانمشونو درک کنن،نهایتش تو دعوا مرافع می گن ولم کن بابا..اگه بد میگذره بفرما خونه بابات..........اوه.....اوه......

حالا شاید این حرفام به اقا پسرای گل و اقایون محترم بر بخوره...خوب با اینکه خودمم یه دخترم ولی اعتراف می کنم که خانما هم یه چیزیشون می شه و اکثراقایون از دست همسرشون یه روز خوش ندارن...باور نداری؟؟!!  اصلی ترین موضوع اسایش نداشتن اقایون گیرای بیخودی خانماست.... آی آی آی،کجا بودی؟با کی بودی؟اصلا چرا بودی؟چرا دیر اومدی؟چی شده که زود اومدی؟ ........... مثلا اقایی خسته و کوفته از سر کار میاد،اونم ساعت 11 شب بعد کلی مکافات و ترافیک و... اونقدر خسته شده که حس هیچی رو نداره فقط و فقط می خواد بخوابه.ولی همین که میرسه خونه خانمش عوض سلام میگه تا این وقت شب کجا بودی؟؟؟اون با کلی مکافات خانمشو توجیح می کنه که سر کار بوده...بعد اینکه خانم قانع می شه میگه شام حاظره..اقاهه که از فرط خستگی نمی تونه رو پاهاش واسته میگه میل ندارم،خیلی خوابم میاد....اُه اُه...خانم با شنیدن این حرف اتیش میگیره...اره رفتی باهاش شام خوردی که میل نداری؟؟همه کیف و حالتو می کنی و خستگیتو واسم میاری؟اصلا میدونی چیه مهرم حلال جونم ازاد...بعد گریه و زاری خانم شروع میشه.بقیه رو هم خودتون میدونید...

پس نتیجه می گیریم که ازدواج چیز مذخرفیه.........ولی اخه بچه ها تو مجردی هم همه ی دختر پسرا ارزوی یه کسی رو دارن که عاشقانه باهاش زندگی کنن...نمیدونن که این زن و شوهرا هم یه دوره ای عاشق هم بودن و به اینجا رسیدن....حالا می بینید چه زندگی هدری داریییییییییییییم؟؟؟؟؟حالا کدومتون جرات دارید بگید زندگی زیباست؟!

 

راستی حرفامو زیاد جدی نگیریدااااا زندگی هر طوری که باشه قشنگه.

بوس بوس


دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم به مسافری غریب بر خوردم نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم آتش می زند
کنارش نشستم . از او پرسیدم آیا تنهایی؟ گفت نه من با رویای عشقم زنده ام و زندگی می کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسی بود که با رویا می زیست.پرسیدم آیا گمشده ای؟ گفت: نه. عشق من همچون فانوسی هدایتم می کند و راه را به من نشان می دهد. پرسیدم: سفر می  کنی ؟ گفت: من همیشه در سفرم . پرسیدم:غریبی؟ گفت: غربت یعنی چه هنگامی که با تمام وجود گرمای عشقم حس می کنم. ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و بر روی زمین چکید. پرسیدم: این اشک برای چیست؟گفت:حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز. پرسیدم: سکوت می کنی؟ نگاهم کرد؟!؟!؟! پرسیدم:این نگاه چیست؟گفت:حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند . مسافر غریبه بلند شد، دستم را به گرمی فشرد و گفت:هرگاه خواستی عشقت را به شوریده ای ثابت کنی، سکوت کن ورفت . و من همچنان رفتنش را تماشا می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد.......

 

(اینو دوباره به خاطر دوست گلم اضافه کردم.امیدوارم خوشتون بیاد)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 18:6  توسط الهه | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:3  توسط الهه | 

یک نفر میاد که من منتظره دیدنشم

یک نفر میاد که من تشنه ی اون دیدنشم

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

خالیه سفرمونو پر از شقایق می کنه

واسه موجای سیاه دستارو قایق می کنه

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقونه گفتن بلده

همیشه غایب من زخمامو مرهم میذاره

همیشه غایب من گریه هامودوست نداره

نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه

آیینه ها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقونه گفتن بلده

خشم این حنجره ی خسته همیشه غایبه

کلید صندوق در بسته همیشه غایبه

نعره ی اسب سفید قصه ی مادربزرگ

بهترین شعرای سر بسته همیشه غایبه

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقونه گفتن بلده

********************************************

گل من گریه مکن،
 که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
 گل من گریه مکن
 سخن از اشک مخواه
 که سکوتت گویاست
 از نگه کردنت احوال تو را می دانم
 دل غربت زده ات، بی نوایی تنهاست
 من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست
 گل من گریه مکن،
 اشک تو صاعقه است
 تو بهر شعله، چشمان ترم می سوزی
 بیش از این گریه مکن،
 که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
 گل من گریه مکن،
 من چو مرغ قفسم
 تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
 گل من گریه مکن،
 که در آئینه
ی اشک تو غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
 دل به امید ببند
 نا امیدی کفر است
 چشم ما بر فرداست
 ز تبسم مگریز
 درد دندان تو در غنچه ی لبها زیباست

********************

چرا وقتی که ادم تنها می شه

غم و غصش قد یک دنیا می شه

میره یک گوشه ی پنهون می شینه

اونجا رو مثل زندون می بینه

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر میزنه

غم میاد یواش یواش خونه ی دل در میزنه

یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه

دل این ادما زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغ ابرا ر چوب می زنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

*******

سلام دوستای گلم،خوبید؟

این مدت ما نبودیم خوش گذشت،از دست من راحت شده بودید ولی بازم سروکلم پیدا شد......ولی من دلم براتون یه ذره شده بوووووووووود،تو این مدت یه مشکلی برام پیش اومده بود که به هیچ وجه نمی تونستم بیام،البته حس نوشتن هم ندارم،هر چقد سعی کردم این بار با یه مطلب خوب بیام........ شرمنده

دیگه ممکنه یه مدتی نتونم بیام...شاید یه مدت طولانی،به طول عمر کوتاهم......امیدوارم تو این مدت مطالبم حدافل به درد بعضیا خورده باشه،خدا کنه وقتی آپ بعدیمو میذارم منو یادتون باشه(فراموشم نکنید)......دلم برا همتون تنگ می شه،الان خیلی دلم گرفته(چشام پر شده)ولی این بار به خاطر دوری از دوستای گلمه نه.........

******

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند
زن جوان : یواشتر برو من میترسم
مرد جوان : نه ، اینطوری خیلی بهتره
زن جوان : خواهش میکنم ، من خیلی میترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی دوستم داری
زن جوان : دوستت دارم ، حالا میشه یواشتر برونی
مرد جوان : مرا محکم بگیر
زن جوان : خوب ، حالا میشه یواشتر بری
مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری آخه من نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
دمی می آید و بازدمی میرود . اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را میبرد

******

فراموشم نکنیدااااااااااا چون برا همیشه نمیرم...دوستوووووووووووون دارم

بوس بوس

بای

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:57  توسط الهه | 

دوباره دلم گرفته.........

سلام دوستای گلم، فردا تولدمه.....یه سال دیگه از زندگیم گذشت...امروز با اینکه تظاهر به شاد بودن می کردم و در اوج خنده های تصنعیم بغضم ترکید...اوووووووووووووووووووووووه  چقدر گریه کردم،هیچوقت نمیدونستم آدمی گریه و خندش دست خودش نیست،خیـــلی وقت بود اونجوری گریه نکرده بودم،خیلی سبک شدم خیلـــــــی..

رفتی،شکستی دلم رابامن مدارا نکردی مظلوم ترازدل من ای عشق پیدا نکردی درغربت این حوالی تنها پناهم توبودی رفتی چه ناباورانه یادی هم ازما نکردی بااینکه دیدی من ودل هردو گناهی نداریم فکری به حال من واین مجنون شیدا نکردی باورنمی کردم امروزاینگونه تنها بمانم رفتی وپشت سرت به راحتی تماشانکردی گفتم مگربانگاهت سامان بگیرد دل من چشمان  ...آورت را بر روی من وا نکردی می پرسم ازخودهمیشه،حقی نداردمگرعشق برگردن ما،که از او یک ذره پروا نکردی گفتم شاید بخوانی شعر غریبانه ام راآوردم اما سرت را یه لحظه بالا نکردی به نام او که مارواسیرخاک کرد! روزها انتظارکشیدم وشبها رودرخواب بایادتوبه صبح بیداری کشیدم بهانه ای نداشتم برای دیدارتوتا اینکه یه شب...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:58  توسط الهه | 

عشق برای تمام عمر است!

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود